یادش بخیر

خرید بک لینک
امروز همسایه ساکن واحد روبروی ما اثاث کشی کردن و رفتند.مدت زیادی نبود که همسایه مون شده بودند،چیزی کمتر از یک سال.تو این مدت ما فقط صدای داد و بیداد و دعوای گاه و بیگاهشون رو میشنیدیم و حتی یکبار هم نشد که حتی شده اتفاقی توی آسانسور یا راهرو ببینیمشون.وقتی فهمیدم از اینجا رفتند یاد بچگی خودم افتادم،اونموقع همه خونه ها یک طبقه و حیاط دار بودن،محله که حالا شده محله سیدرضی اونموقع حتی آسفالت درست و حسابی هم نداشت و مثل حالاشلوغ و پر رفت و آمد نبود.حتی مامانم میگفت اوایل که اومده بودیم اینجا وقتی بیرون خونه وامیستادیم حرم دیده میشد.یادمه ی وقتایی اگه پیاز،سیب زمینی،نون یا هر وسیله دیگه ای تو خونه نبود یکی از بچه ها میرفت و از فلان همسایه که تازه ممکن بود چندتا خونه اونطرف تر بود میگرفت و میومد. همسایه های دیگه هم همینطور بودن. کسی تعارفی با بقیه نداشت،کسر شآن هم نمیدونست که از کسی چیزی بخواد.اگه احیانا تو خونه ای دعوای خانوادگی پیش میومد همسایه ها میرفتن و آشتی میدادن و نیازی نبود فامیل از اون سر شهر برای پادرمیونی بیاد.خلاصه که همه همدیگرو میشناختن و مثل محله سیدرضی اونموقع،همه خاکی بودن. اما حالا،حال و روز همه و همسایگی ها مثل قصه امروز ماست که همسایمون رفت درحالیکه ما حتی همدیگر رو یکبار هم ندیدیم..اگه تو خونه چیزی نباشه و دیروقت باشه از خیرش میگذریم اما از همسایه ای که فاصلش با ما تنها چندقدمه چیزی نمیخایم،بچه ما بدنیا اومد و همسایه ما تو شش ماهگیش اتفاقی تو راهرو دیدش برای اولین بار و خیلی اتفاق های اینطوری که برای همه ما میفته و همه میفهمن چی میگم. حتی اون محله سیدرضی هم بااون همه صمیمیت تبدیل شده به محله ای با خونه های آپارتمانی با همسایه هایی که یا همدیگرو نمیشناسند یا نهایت آشناییشون سلام و احوالپرسی تو پارکینگ یا آسانسور شده...خیلی وقتا با خودم فکر میکنم چقدر دلم تنگ شده برای بچگی هام.
پ.ن:عکس مربوط به سفرچندوقت پیشمون هست توی اردبیل که ده روز طول کشید ولی فکر نکنم همسایه هامون متوجه نبود ما تو اون روزا شده باشن.

یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 5:19

صفحه بندی