گاهی وقتها مثل امروز به این فکر میکنم که بدنیا اومدن و بزرگ شدن ی انسان چه پروسه پیچیده و عجیبی داره..وقتی ی بچه بدنیا میاد تقریبا هیچی نیست،نه میتونه تکون بخوره ،نه بخنده،نه حرف بزنه،و نه حتی متوجه اونچه در اطرافش میگذره باشه. هر چند وقت که از عمرش میگذره توانایی هاش بیشتر میشه و کامل میشه. امروز که بچه رئیس خشگلم رو دیدم که بعضی کلمات رو میتونه بگه و داره کم کم حرف زدن رو یاد میگیره با خودم گفتم چه جالب که انسان تو جریان زندگیش کامل میشه و از ابتدا کامل نیست،چون همین تکامل تدریجی باعث میشه حداقل پدرومادر ی بچه از داشتنش لذت ببرن و همراه با اون بچه تلاش کنن تا توانایی های بیشتری بدست بیاره. اگه مثلا از همون روز اول که بچه رییسم بدنیا اومد میگفت مامان شاید اینقدر که امروز لباشو غنچه میکنه و میگه مامان ذوق نمیکردم،چون حالا میدونم من تو این یادگیریش سهیم بودم و پا به پاش برای این کلمات تلاش کردم.
خیلی وقتها البته تو دهنم سوال برام ایجاد میشه که ده سال دیگه هم همینقدر برای کارهاش ذوق میکنم و به نظرم ناناز هست یا نه؟همینقدر دوستش دارم و دلم میخاد محکم بغلش کنم و بوسش کنم؟
هیچوقت هم نمیتونم ده سالگیش رو تصور کنم و به جواب قانع کننده ای برسم،ولی همیشه میدونم ی چیز هیچوقت برام فرق نمیکنه و اون دوست داشتنش هست که از حس شیرین مادر به فرزندش نشات میگیره و هیچ چیز نمیتونه کمرنگش کنه. یادداشت های ذهن من...
ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:20