خوابوندن ی بچه دهه نودی فکر میکنم از آمادگی برای کنکور دکترا هم سخت تر باشه،خصوصا وقتی قبلش ی چرتی زده باشه. هروقت بیرون میریم توی ماشین دلش میخواد بخوابه،اگه بین راه باشه اذیتش نمیکنم ولی نزدبک خونه و وقت خواب سعی میکنم بیدار نگهش دارم تا نخوابه و وقتی رسیدیم خونه بخوابه. امشب اما خوابوندنش کار حضرت فیل بود،بیش از یک ساعت فقط دراز کشیده بود با چشمهای باز منو نگاه میکرد، خسته شده بودم دوست داشتم گریه کنم...تو ذهنم مدام میپرسیدم از خودم چرا نمیخوابه؟؟تا کی باید خودم رو بخواب بزنم تا بخوابه؟ کی چشماشو میبنده؟؟
و من تمام شعرها و لالایی هایی که بلد بودم رو خوندم براش،اما باز هم فایده نداشت.زمان زیادی گذشت تا بالاخره خوابش برد.نمیدونم شاید باید خاطره امروز همین نخوابیدن دختر کوچولو میبود تا من یک سوژه برای
روزنگاری از روزی که اتفاق چندانی نداشت داشته باشم. در سکوت شب پتوی کوچولوش رو روش انداختم و خودم هم به پتو پناه بردم تا سرمای این شب سرد بهاری اذیتم نکنه و بتونم چندساعتی هم بدون فکر کردن به چیزی بخوابم. باید سعی کنم تمام افکار روزانم رو تو همین روزنگاری ها جا بذارم و با خودم به خواب نبرم،آره درسته باید همین کار رو بکنم،احتمالا اینجوری راحت تر بخوابم. یادداشت های ذهن من...
ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:20