روزنگار یکم

خرید بک لینک
دروغ چرا،یک وقتهایی خیلی ناامید میشم و دلسرد از ادامه دادن.از اینکه میبینم گلهای دوست داشتنی ام یکی یکی پرپر میشن و تنها شرمساری برای من میماند. با خودم میگویم تا کجا میتوانم ادامه دهم و در هم نشکنم..چطور میتوان با غم از دست رفتن کودکان سرزمینم کنار آمد و ادامه داد. چقدر سخت هست وقتی مادری رو میبینی که دوسال تمام برای بهبودی جگرگوشه اش جنگید و در آخر،پایانی به تلخی مرگ برای فرزندش رقم خورد..
واقعیت این بود که من هروقت عکس امیرعلی رو میدیدم چهره مادرش رو مجسم میکردم که چطور شبانه روز برای نجات فرزندش تلاش میکنه و از ما نمیشینه. و حالا هم که امیرعلی عزیز رو از دست دادیم بازهم به مادرش فکر میکنم که چطور این غم بزرگ رو تحمل میکنه. بعد از آسمانی شدن باران و ویهان هم اول از هرچیزی من به دل شکسته مادرهاشون فکر کردم،اما پر کشیدن امیرعلی سوالات و چراهای زیادتری در ذهنم ایجاد کرد،نگویم بهتر است..
حس میکنم ناامیدی به سویم هجوم آورده... ای کاش مردمانی نبودیم که تا زمانی که کسی دستی برای یاری بسویمان دراز میکند او را پس میزنیم و بعد از مرگش دلسوزی میکنیم و افسوس میخوریم،ای کاش نوشداروی بعد از مرگ سهراب نبودیم.

یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:20

صفحه بندی