بعد از رفتن شازده کوچولو بااینکه پاییز بود سرما وجودم را گرفت و زمستان بی هوا و بی تعارف پاشو توی خونه کوچک ما گذاشت و موند...حالا بعد از ماه ها انقدر به این زمستان عادت کرده ام که گاه وجودش را فراموش میکنم،مثل قاب عکس یادگاری مان،مثل تنگ خالی ماهی سیاه کوچولو و مثل یادگاری های شازده کوچولوی من و حتی مثل خود من جزئی شده از این خونه و فکر هم نمیکنم حتی وقتی بهار بیاد رختهاشو جمع کنه و تشریف ببره،من بهار نخواهم داشت هفت سین و سبزه و ماهی هم نمیخاهم چون نه هیچ سبزه ای شور وجود شازده کوچولویم را به من برمیگرداند و نه هیچ ماهی ای برایم ماهی سیاه کوچولو خواهد شد...
آری زمستان است اکنون و فقط وقتی برایم بهار خواهد شد که شازده کوچکم به آغوشم باز گردد
ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: زمستان, نویسنده: بازدید: 58