چه زود سر خوردی از دستم و رفتی شازده کوچولوی من...من که تو را از هرکس و هرچیزی دوست تر داشتم و دارم،یادت هست بخاطر داشتن تو حتی گفتم: بر من حرام باد از این پس شراب و عشق... فکر میکردم تو دعای کوچک منی که رفته رفته توی راه مستجاب میشوی پس چطور شد که از نیمه راه به اسمان برگشتی؟؟...
میدانی که من پیش از تو انگار چیزی کم داشتم و پس از تو همه تو بودم؛اری من خودم را در تو یافتم و به اوج رساندم نه تو... یادت هست ان شبی را که در گوشت زمزمه کردم سبزی دامن من از تو،سختی امدن تو از من...یادت هست؟یادت هست که میگفتم حاضرم باشی و منی نباشد...یادت هست لالایی های شبانه و از زندگی باتو گفتن ها؟؟؟...
حالا اما حیف که نه میشود از تو گفت و نه میشود از تو نوشت...تو رفتی و من حتی فرصت دیدن تو را نداشتم...این
خداحافظی جان دل من خیلی زود است.. تو رفتی و از من عبور کردی و اما ای کاش با من میماندی و شیرینی این روزها و هفته هارا از من نمیگرفتی...حیف که وقت نشد بیش از این باتو از زندگی بگویم زندگی من...حیف
کنج تنهایی دلم حالا باید از خداحافظی باتو بگویم و تو را راهی اسمان کنم...خداحافظ فرشته اسمانی و کوچکم...تو را برای همیشه ،نه برای عطر نان گرم و نه برای دوست داشتن،که برای وجود شیرین خودت دوستت دارم... یادداشت های ذهن من...
ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 16:20