یادداشت سیزدهم

خرید بک لینک
یک نفر گفت نوشته هایت بوی نا امیدی میدهند,بوی تلخی...ننویس... بعد من خواندمشان دوباره... راست میگفت...چرا هروقت حالم اشفته میشود دست به قلم می شوم و می نویسم.مثلا الان که حالم خوب است چرا ننویسم...پس می نویسم...

الان حالم خوب است میخواهم به کارهای خوب فکر کنم. میخواهم به آدمهای خوب فکر کنم. به دوست داشتن فکر کنم و به عشق...میخواهم به آدمهای بد و آنها که حالم را آشفته می کنند فکر نکنم و برای همیشه از ذهنم اخراجشان کنم... میخواهم آرام باشم و با آرامش زندگی کنم. هنوز کنج دلم ارزوی کلبه ای در دوردست ها هست...خیلی هم خوب...

امروز حالم خوب است... دوست دارم لبخند بزنم...از دوستی که رنجاندم عذرخواهی کنم و بگویم ببخشید... دوست دارم بر پهنه ابرهای آسمان برقصم و بچرخم. دوست دارم زندگی کنم...

یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:29

صفحه بندی