این روزها کارم شده فکر کردن و خیال بافی و تجسم روزهای اینده...تجسم روزی که تن نرم و نازک فرشته کوچک خودم توی آغوش بکشم و با بغل کردنش به ارامشی برسم که این روزها برایش لحظه هارو میشمارم و از ترس و واهمه از دست رفتنش بر من حرام شده..این شبها فقط تصویر صورت ناز و لطیف دلبند من است که بر بیخوابی ها و واهمه ها غلبه میکند و من را میرهاند از دلهره...
هرشب به خودم میگویم نه خدا من و فرزندم رو تنها نخواهد گذاشت و هدیه ای که خودش داده از من نمیگیرد،اما امان از این ایمان سست و ترسهای مادرانه که نمیگذارد ارامشی که باید حاصل ایمان باسد در من ظهور کند...
گاهی وقتها دوست دارم به همه بگویم من مادر هستم،مادر دردانه ای که در وجودم رشد میکند و من به انتظار تولدش نشسته ام،دلهره دارم از اینکه پیش از رسیدن به ارزویم و در آغوش کشیدنش از دست بدهمش،دلهره ای که خواب و خوراک و راحتی را از من گرفته؛اما میدانید راحتی خودم در برابر داشتن این دردانه هیچ نبوده و نیست...اری برمن حرام باد ارامش و هرانچه برای من است که من حالا همه اویم و زندگی ام از اوست...دوستش دارم و میخاهم باشد حتی اگر من نباشم...
خدایا به من ایمانی عطا کن که باور کنم بیشتر تو را رحمت تو را...میدانم هدیه ات را از من پس نخواهی گرفت.پس مرا آرام کن که جز تو کسی ندارم.. من مادر هستم کودکم را به آغوش من هدیه کن...
پ.ن:این روزها این حس جدید و مقدس حتی راحتی قلم را هم از من گرفته و حس میکنم حرفهای زیادی دارم که هرچه میکنم یا نانوشته میمانند یا توصیف زیبایی ندارند...اشکالی ندارد اما همین که من مادرم را میتوانم بنویسم کافیست
یادداشت های ذهن من...
ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: حرفهای تازه,حرفهاي تازه,حرفهای تازه و زیبا,حرفهای تازه آزاده نامداری,حرفهای تازه عروس,حرفهای تازه مایلی کهن,حرفهای تازه عاشقانه,حرفهای تازه دل,حرفی تازه بود در سکوت,حرفي تازه براي چشيدن, نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 0:28