
من دلم میخاد مامان بشم...مامان تو که ی بار از دستم سرخوردی...این روزها هزارتا دلیل میومد به ذهنم که به بودنت فکر نکنم و فراموشت کنم اما از پس همه اون هزارتا دلیل ی دلیل برای خودم میاوردم که اومدن تو بهتر از نیومدنته.. من دلم میخاد مامان بشم و تو رو بغل کنم و اون لباس نوزادی قشنگی که برات خریدم رو تنت کنم...دوست دارم نه ماه تو دل خودم باعشق نگهت دارم و وقتی اومدی با شیر وجود خودم بزرگت کنمبهت نگفتم مامانی که وقتی رفتیم سفر تا تورو فراموش کنم هر لحظه که لب ساحل مینشستم تورو تصور میکردم که روی پاها...
ادامه مطلب
زندگی ادمی و اتفاقات روزمره زندگی گاهی انقدر پیچیده میشوند که نمیدانی از کجا باید شروع کنی و چه بگویی...گاهی ادمها انقدر روی اعصابت راه میروند که تنها چیزی که در لحظه دوست داری انجام بدهی پیداکردن یک پل است و پریدن از روی آن...خیلی وقتها باخودم فکر میکنم چرا اینقدر ما ادمها باهم نامهربانیم و بجای اینکه دست دیگران را بگیریم دلمان خنک میشود که با لگد انهارا به داخل چاه بیندازیم...امروز ادمهای بسیاری باعث شدند مثل خیلی وقتهای دیگر احساس خستگی کنم و از رفتار ادمها منزجر شوم... واقعا مسخره است وقتی چ...
ادامه مطلب