
هرسال زمستان که میشود،برف که میبارد و یخبندان میشود،وقتی سرما تا مغز استخوانهایم نفوذ میکند و هرچقدر خودرا به بخاری نزدیک تر میکنم و گرم نمیشوم باخودم میگویم من امسال این زمستان را دوام نمی آورم،آخرین زمستانم خواهد بود...بعد نمیدانم چه میشود که یک باره اشکهایم از گوشه چشمم روی گونه هایم می افتد و در حالی که رو به پایین فرو می غلطد من باخودم می اندیشم خب من که زیبایی های بهار امسال را خوب ندیدم و زیر اولین باران بهار بدون چتر نایستادم و خیس نشدم،از تابستان گرم و سبز و عطر میوه های نوبرانه آن لذت ...
ادامه مطلب
بعد از رفتن شازده کوچولو بااینکه پاییز بود سرما وجودم را گرفت و زمستان بی هوا و بی تعارف پاشو توی خونه کوچک ما گذاشت و موند...حالا بعد از ماه ها انقدر به این زمستان عادت کرده ام که گاه وجودش را فراموش میکنم،مثل قاب عکس یادگاری مان،مثل تنگ خالی ماهی سیاه کوچولو و مثل یادگاری های شازده کوچولوی من و حتی مثل خود من جزئی شده از این خونه و فکر هم نمیکنم حتی وقتی بهار بیاد رختهاشو جمع کنه و تشریف ببره،من بهار نخواهم داشت هفت سین و سبزه و ماهی هم نمیخاهم چون نه هیچ سبزه ای شور وجود شازده کوچولویم را به ...
ادامه مطلب