روزنگار دوم

خرید بک لینک
فکر میکنم یکی از خصوصیات بچه ها در سال دوم زندگیشون بقول ما مشهدی ها دردری شدنشون هست.به این صورت که در روز چندین بار لباسهای بیرونشون رو میارن تا تنشون کنیم و برای بیرون رفتن آماده میشن و حتما هم باید بریم وگرنه کتک جانانه ای از این موجودات دوست داشتنی دهه نودی خواهیم خورد(کتک خوردن مادر از فرزند هم جزو خصوصیات مادر دهه شصتی یک کودک دهه نودی هست). حالا اینکه هوای این وقت سال هم ی ساعت بهاری و ساعت بعد قطبی هست هم بر مصائب اضافه میشه. القصه که بعد از اطاعت امر بچه رئیس رهسپار دیار شاندیز این مقصد همیشگی شدیم، توی راه اما به خودرویی برخوردیم که سرنشینان شاد و مسرور در حال پایکوبی که حالا نمیدونم ولی دست افشان شاد و خندان میرفتند. من و همسر جان جانان هم بی اختیار یاد بچگی خودمون افتادیم که گه گاهی جمعیت متشکل از خانواده شش نفره ما و خانواده هشت نفره اونا باتفاق داخل پیکان سبز پدر ایشون بیرون میرفتیم و شاد و خرم بودیم،حالا اینکه چطور هممون جا میشدیم از عجایب اون پیکان جادویی بود که خودمونم الان باور نمیکنیم چه برسه به بقیه.
به اینجا که رسیدیم فیلسوف درونمون فعال شد و گفتیم واقعا چرا حالا که امکاناتمون بیشتر شده و وقت و بی وقت میتونیم بریم تفریح مثل اون زمان ذوق مرگ نمیشیم و سرخوش نیستیم؟چرا کمتر لذت میبریم و خاطراتمون مثل اون موقع ها بامزه نیست؟چرا قدر این باهم بودن هارو مثل قبلا نمیدونیم و کلی چرا و سوال دیگه که قطعا یکیش همین بود که چطوری تو اون پیکان سبزه هممون جا میشدیم؟ خلاصه که دیدیم چراها زیاد شدن تصمیم گرفتیم ما هم دست افشان و پایکوبان بقیه گردشمون رو سپری کنیم تا به بچه رئیس هم بیشتر خوش بگذره.

یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:20

صفحه بندی