واقعا مسخره است وقتی چندسال درس میخانی و انوقت برای یک فارغ التحصیلی ساده هزاربار باید از این اتاق به ان اتاق بروی و کلی اخم و دستور کارمندان فرهنگی محترم دانشگاه را تحمل کنی و تازه آخرش طوری نگاه کنند به تو انگار در حقت لطف کردند،نمیشود هم گفت شما ای خانوم و آقای بافرهنگ و دانشگاهی،این کار که انجام میدهی وظیفه توست اخم برای چه؟...مسئول مالی که می بیند بدهی داری به دانشگاه چنان اخمی میکنن و چنان حرف میزند از اینکه چرا بدهی داری انگار آن پول سهم خودش است،مسئول آموزش چنان از جواب دادن طفره میرود گویی با یک احمق طرف است،حتی وقتی از مسئول حراست میخاهی یک نگاهی به کشویش بیندازد و ببیند کارت دانشجویی اش احتمالا جا نمانده چنان میگوید طبق مقررات نمی توانم کشوی دیگری را باز کنم انگار میخاهد در صندوق بین المللی پول را باز کند،مسئول فارغ التحصیلی هم که وقتی کسری مدارکت را می بیند که مربوط به مسئول بخش فلان است بی توجه به حال زار تو که از صبح صدتا پله را صدو بیست بار بالا و پایین رفتی میگوید برو طبقه سوم و به فلانی بگو به من زنگ بزند!!!این دیگر حکایتی ست واقعا....
خسته و کوفته از روزی که به اندازه قرنی خستگی روی تنم گذاشته و زخم های روحی که از نیش و طعن و بداخلاقی کارمندان محترم فرهنگی بر جان و روحم گذاشته به طرف پله ها میروم تا شاید برای اخرین بار این صد پله را بالا روم از انطرف مستخدم مهربان دانشگاه با لهجه شیرین روستایی صدایم میزند که خانوم جان بیا از آسانسور کارکنان استفاده کن و برو بالا...و من قدردان این محبت بی ریا و بی غل و غش این زن عامی و ساده از لطفش استقبال میکنم درحالی که این فکر در جانم ریشه می دواند که کدام یک باسواد ترند...بهتر است تا از این رفتارهای متضاد دیوانه نشده ام و قید فارغ التحصیلی و باسواد شدن را نزده ام کارهایم را تمام کنم و بروم...
یادداشت های ذهن من...ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 48