اخرین زمستان

خرید بک لینک

هرسال زمستان که میشود،برف که میبارد و یخبندان میشود،وقتی سرما تا مغز استخوانهایم نفوذ میکند و هرچقدر خودرا به بخاری نزدیک تر میکنم و گرم نمیشوم باخودم میگویم من امسال این زمستان را دوام نمی آورم،آخرین زمستانم خواهد بود...بعد نمیدانم چه میشود که یک باره اشکهایم از گوشه چشمم روی گونه هایم می افتد و در حالی که رو به پایین فرو می غلطد من باخودم می اندیشم خب من که زیبایی های بهار امسال را خوب ندیدم و زیر اولین باران بهار بدون چتر نایستادم و خیس نشدم،از تابستان گرم و سبز و عطر میوه های نوبرانه آن لذت کافی نبردم،وقتی روی برگ های پاییزی راه میرفتم از اعماق وجودم به صدای خش خش برگها گوش نکردم و با شعف به رنگهای زیبای برگها نگاه نکرده ام،وقتی برف شروع به باریدن گرفت مثل کودکی هایم تا صبح پشت پنجره ننشستم و به انتظار سفیدی کوچه و درختها نبودم و شیشه غبارگرفته را با انگشتهایم پاک نکردم... من که نمیدانستم امسال دیگر عمرم به آخر میرسد و فرصتی ندارم...
راستی هم که ما عجب موجوداتی هستیم،سالها می آیند و می روند و در پس هرسال یک بهار باطراوت و بارانی؟یک تابستان گرم و سوزان،یک پاییز برگ ریزان و الوان و یک زمستان سرد و دل انگیز می آیند و می روند،می آیند و می روند و سال بعد دوباره بهار،تابستان،پاییز و زمستان و باز دوباره بهار،تابستان،پاییز و زمستان،و ما نه می بینیم و نه لذت میبریم...و نمی اندیشیم که شاید این زمستان که می آید اخرین زمستان ما باشد.،پس چرا زندگی نکنیم...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 22:5 توسط ماهی سیاه کوچولو |
یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: اخرین,زمستان, نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی