
هرسال زمستان که میشود،برف که میبارد و یخبندان میشود،وقتی سرما تا مغز استخوانهایم نفوذ میکند و هرچقدر خودرا به بخاری نزدیک تر میکنم و گرم نمیشوم باخودم میگویم من امسال این زمستان را دوام نمی آورم،آخرین زمستانم خواهد بود...بعد نمیدانم چه میشود که یک باره اشکهایم از گوشه چشمم روی گونه هایم می افتد و در حالی که رو به پایین فرو می غلطد من باخودم می اندیشم خب من که زیبایی های بهار امسال را خوب ندیدم و زیر اولین باران بهار بدون چتر نایستادم و خیس نشدم،از تابستان گرم و سبز و عطر میوه های نوبرانه آن لذت ...
ادامه مطلب